حنا و چتر آبی

حنا و چتر آبی

داستان حنا و چتر آبی :
دخترکی به اسم حنا با مادرش زندگی میکرد.
جشن تولد حنا نزدیک بود و قرار بود مادر حنا جشن کوچکی برای دخترش بگیرد و حنا هم کلاسیهایش را دعوت کند.
مادر حنا به این فکر بود که چه هدیه ای برای دخترش تهیه کند که حنا خوشحال شود.
مادر حنا رو به دخترش کرد و گفت: حنا جان جشن تولدت نزدیک است ولی نمیدانم چه هدیه ای دوست داری برایت بگیرم.
دخترک گفت مادر جان من یک چکمه آبی دارم و دلم میخواهد یک چتر آبی هم داشته باشم که وقتی به مدرسه میروم زیر باران خیس نشوم، مادر گفت: چه فکر خوبی عزیزم، حنا جان من این چتر را برایت حتما هدیه میگیرم اما قبل از خرید این چتر از تو سوالی میپرسم و خوشحال میشوم که جواب سوال من را درست بدهی.
حنا رو به مادرش کردو گفت: مادر جان لطفا سوالت را زودتر بپرس تا جوابش را بدهم چون میخواهم باهم زودتر به مغازه برویم تا چتر آبی مورد علاقه ام را بخرم.
مادر حنا گفت: دختر عزیزم تو میدانی که باران چگونه بوجود می آید؟
حنا کمی فکر کرد و گفت: وقتی نور خورشید به آب رودخانه ها و دریاها می تابد آبها بخار میشوند و می رسند به آسمانها، وقتی هوا کمی سرد شد بخار آب تبدیل به ابر میشود و با سردتر شدن هوا ابرها تبدیل به قطرات باران میشود.
مادر حنا گفت: آفرین دختر باهوشم حالا که جواب سوالم را درست دادی زودتر آماده شو تا باهم به خرید برویم. آنها رفتند و رفتند تا به مغازه چتر فروشی رسیدند.
در آنجا چتر آبی زیبایی بود با یک دسته نقره ای.
حنا به فروشنده گفت: لطفا آن چتر آبی را به من بدهید. فروشنده با لبخند چتر آبی را به حنا داد و حنا با شادمانی مادرش را بوسید و بابت هدیه قشنگش از مادرش تشکر کرد و باهم به سمت خانه رفتند. شب شده بود و زمان خوابیدن بود و حنا باید فردا صبح به مدرسه می رفت، حنا چتر آبی اش را باز و بسته کرد آن را بوسید و کنار بالشت اش گذاشت و به اسمان نگاه کرد و ماه زیبایی در آسمان دید و از خدا بخاطر داشتن مادر مهربانش تشکر کرد. حنا از خدا خواست که فردا از ابرها باران ببارد تا با چتر آبی اش به مدرسه برود.

اشتراک گذاری پست

دیدگاه (152)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *